جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۳ ساعت ۱۵:۲۸
کد مطلب : ۸۱۸۴

نقد حسام الدین مقامی کیا بر مستند «ننه حسن»

۰
نقد حسام الدین مقامی کیا بر مستند «ننه حسن»
از حساب و کتاب تا ولخرجی
«ننه حسن»، ساخته محمدعلی طالبی و آرش طالبی

مستند پرتره ساختن درباره کسی که مشهور نیست، ریسک بزرگی است. مثل این است که از یک نابازیگر توقع داشته باشید در فیلمتان طوری بدرخشد که بابتش خرس نقره‌ای برلین را بگیرد؛ تجربه می‌گوید شدنی است، اما در دسترس و سهل نه. حالا محمدعلی طالبی و آرش طالبی، تصمیم گرفته‌اند خطر کنند؛ رفته‌اند سراغ پیربانویی آذری زبان در یکی از روستاهای زنجان که حتی فارسی را هم به راحتی تکلم نمی‌کند.
طبعا وقتی دوربین را به خدمت ثبت لحظه‌های زندگی یک شخص غیر مشهور در می‌آوریم، چیزى حول او در جریان است که ارزش فیلم شدن و سندسازی را داشته؛ «شگفتی» و «استثناء»، از بهترین بهانه‌ها هستند. از دو قلوهای به هم چسبیده گرفته تا کسی که رکورد روپایی جهان را در اختیار دارد، در این بازه می‌گنجند. حتما «ننه حسن» هم شگفتی‌ای دارد که فیلمسازان، ما را به ضیافت حضورش دعوت کرده‌اند. اما اگر پیشاپیش بدانیم این شگفتی، در «نقاشی کشیدن» خلاصه می‌شود، شاید هیچوقت شوق دیدن فیلم را پیدا نکنیم؛ ظرافت کار دو فیلمساز همینجاست؛ تصاویر را از زندگی روزمره ننه حسن آغاز می‌کنند، روزمرگی‌های یک پیرزن روستایی؛ از خمیر ورز دادن و نان پختن در تنور تا دوشیدن احشام، که حالا دیگر برای خیلی‌ها صحنه‌های بکر و کمتر آشنایی تلقی می‌شوند. علاوه بر کمیابی این سبک زندگی، چیزی که این صحنه‌ها را از ضبط عادی روزمرگی‌ها جدا می‌کند، نگاه فنی و زیبایی‌شناسانه ایست که از پس تصاویر پیداست؛ از پس قاب‌ها، رنگ‌ها، ترکیب بندی‌ها و هر آن چیز دیگری که دو فیلمساز بر نوار مغناطیسی ثبت و ضبط کرده‌اند. حتی وحدت رویه‌ای که کم و بیش در اندازه نما‌ها و در مدت زمان هر نما رعایت شده نشان می‌دهد که یک نظم و نسق از پیش اندیشیده در کار است و ترجمه این نمودهای عینی در ناخودآگاه مخاطب یعنی: ما با یک فیلم فکر شده طرفیم که دست کم از لحنش پیداست حرف ویژه اى دارد.
دو فیلمساز، هم مقتصدانه رفتار کرده‌اند و هم مهندس مآبانه؛ هم اقتصاد را در اطلاع رسانی به جا آورده‌اند و همه چیز را فوری و فی المجلس رو نکرده‌اند و هم در چینش ترتیب اطلاعات و نما‌ها و همینطور استفاده بجا از نماهای مربوط به نقاشی‌های ننه حسن، حساب و کتاب به خرج داده‌اند. نقاشی‌های ننه حسن، حتی پیش از آنکه اعلام شود او نقاش است، در بین صحنه‌هایی از زندگی روزمره او و متناسب با آنچه دیده‌ایم، پیش چشممان می‌آیند و انگار عصاره هر سکانس را در یک شات نمایش می‌دهند؛ چیزی مثل میان نویس فیلم‌های سیاه و سفید. بعد از سکانس زیارت در امامزاده، نقاشی ننه حسن از زیارتگاه را می‌بینیم، بعد از دانستن درباره فرزندان متوفایش، نقاشی او از قبرستان را تماشا می‌کنیم و بعد ازاینکه او خوابش را درباره فرزندان از دست رفته‌اش می‌گوید، نقشی از خواب او پیش چشممان قرار می‌گیرد.
هر قدر کارگردانان در صداگذاری روی نقاشی‌ها سلیقه به خرج داده‌اند و با صداهای ناواضح پژواک دار، حال و هوای خیال انگیز نقاشی‌ها را زنده‌تر کرده‌اند، امّا در استفاده از موسیقی اهمال کرده‌اند. موسیقی‌های وهم انگیز و هول آفرینی که نماهای نقاشی‌ها را همراهی می‌کنند، تناسبی با فضاى شادمانه نقش‌ها و حتی داستان آن‌ها ندارند. حتی موسیقی‌هایی که برای باقی صحنه‌ها استفاده شده، آنقدر که باید متناسب و بجا نیستند. اوّل بار، راه انداختن گرامافون توسط شوهر ننه حسن، بهانه خوبی برای پخش یک موسیقی قدیمی به دست می‌دهد، اما در ادامه، بهانه موجهی برای پخش ترانه‌ها وجود ندارد؛ حتی نسبت محکمی بین محتوای ترانه‌ها و ماوقع فیلم نیست؛ مثل ترانه اى به زبان آذرى درباره آذربایجان (احتمالا) یا ترانه مشهور آذری «ساری گلین».
بسیاری از نقاشی‌ها را پیش از آن دیده‌ایم که بفهمیم آن‌ها، کار همین پیرزن شیرین چادر چاقچوری هستند؛ وقتی در صحنه‌ای، قاطی کارهای روزمره، لنگ لنگان می‌رود سراغ قلم مو و بوم و با‌‌ همان مهارت و سادگی و بی‌ادایی که خمیر را ورز می‌داده و اردک‌ها را می‌شسته و غذا می‌داده، قلم مو را روی بوم می‌چرخاند، آن «شگفتی» اتفاق می‌افتد؛ تضاد آن زندگی ابتدایی، با این مهارت مدرن، تضاد تصور ما از یک زن هنرمند با سبک زندگی و منش بی‌پیرایه بانو «منور رمضانی»، آن غافلگیری و شگفتی را رقم می‌زند و حالا ما تشنه بیشتر دانستنیم؛ او درباره نقاشى‌هایش توضیح مى دهد و پسرش - که گویا دوستان هنرمندى دارد - تصمیم مى گیرد نقاشى هاى مادر را در خانه هنرمندان ایران به نمایش بگذارد. در ثبت این اتفاق هیجان انگیز در خانه هنرمندان و در تهران است که وسواس‌ها و حساب و کتاب هاى کارگردانان، کمرنگ مى شود؛ هر چند ریتم فیلم حفظ شده اما حتی قاب بندی‌ها و میزانسن در صحنه‌هایی که دوربین دنبال ننه حسن راه می‌افتد، وسواس و حساب و کتاب صحنه‌های روستا را ندارد. در پایان فیلم هم، سکانسی که با عنوان «مکتب خانه ننه حسن» به نمایش در می‌آید، یکدستی‌های نیمه اوّل فیلم را حسرت انگیز‌تر می‌کند؛ کودکانی برای یادگیری نقاشی به خانه ننه حسن آمده‌اند. این یا صحنه­چینی فیلمسازان است، یا آنقدر نچسب و نابجاست که بیننده را به فرضیه «صحنه­چینی» می‌رساند. گام‌های با تانی فیلمسازان در خرج کردن اطلاعات و تصاویر و گزینش نماهایی از نقاشی‌ها متناسب با ماجراهایی که می‌گذرد، در پایان فیلم جای خود را به یک جور دست و دلبازی و ولخرجی داده که پیرو آن، گویا باید تصویر هر نقاشیِ به نمایش در نیامده‌ای که در راش‌ها مانده، خرج شود.
و فیلم تمام می‌شود بدون پاسخ به چند پرسش اساسی: «ننه حسن» چطور چند سال پیش با نقاشی آشنا شد؟ چطور ناگهان به آن علاقه­مند شد؟ چگونه ابزار و رنگ‌هایی را که با آن‌ها کار می‌کند، شناخت و تهیه‌شان کرد و این سبک و سیاق منحصر به خود را در نقاشی از کجا آورد؟
ارسال نظر
نام شما
آدرس ايميل شما